X
تبلیغات
خاکریز خودی

خاکریز خودی
زندگی سراسر آزمون است و شهادت مهر قبولی .... 
لینک دوستان

 

 

الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما نهتدی لو لا اَن هدانا الله ...

چه مبارک لطفی ، چه باشکوه رفتاری

                              چه پر جاذبه عشقی و شوقی و شوری

پیچ و تاب آفرینش را به ولایت گلباران کرد قادر متعال

 و در سلسله ی عشاق جان در جان ، نفس در نفس ملکوت را تصویر کرد و هدایتگر نفوس مستعده ی خلق

به سراچه ی اسرارش شد ...

نام هادی که از ملکوت چکید ، چراغی شد فرا راه آنان که مشتاق تفسیر الله ولی الذین امنو یخرجهم من الظلمات

الی النور بودند .... تا به چشم دل ببینند خروج از ظلمت و ورود در نور را که قرار دل بی قرار همین است و بس ...

چه زیباست که شما نیز ادامه ملکوت را در زمین نقاشی می کنید و هادی و هدایتگر خلق با خالقید ...

دستانتان پر از شکوفه های هدایت

قلبتان مملو از انرژی تربیت

وجودتان سرشار از نور بشارت ...

 

 


برچسب‌ها: ولادت امام هادی
[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 ] [ 11:38 ] [ رهگذر ]

 

عرفات که بودیم ...

 

تشنه بود ... صدایش خس خسی غریب داشت و من دوباره این خس خس غریب را شنیدم .

عرفات که بودیم ...

به روی خاک زانو زد و در برابر معشوقش از انتهای وجود عشق را سر داد و من دوباره زانو زدنش را

 به روی خاک دیدم ...

عرفات که بودیم ...

حلقه ای از اشک در چشمان دریایی اش به تلاطم افتاد و گونه هایش را بارانی کرد و با صدایی

شیرین وداع سر داد و من دوباره آن حلقه ی اشک را دیدم و آن صدای شیرین را شنیدم ...

عرفات که بودیم ...

تنهای تنها در میان صحرا با خدای خویش عشق بازی می کرد و من دوباره تنهایی اش را در صحرا دیدم

عرفات که بودیم ...

همه ی دار و ندارش را برای یگانه ی خویش ذبح کرد و من در نینوا ذبیح العطشان شدن برادرم را به

چشم دیدم ...

 

 


برچسب‌ها: عرفه, امام حسین, حضرت زینب
[ دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 ] [ 0:3 ] [ سوزن بان ]

این جا عرفات است

بگذارید و بگذرید همه ی هستی های دنیایی تان را ...

                                                               که این جا رسم بر ؛ گذشتن است ...

و عشق

        عشق بازی می کند این جا

حسین خوشه های رویایش را گرفته است و می رود تا بیکران ها  ...

می رود تا مسلخ

می رود تا گودال

می رود تا سوختن در خیمه ها

می رود تا لمس لطافت خدا

                                                     این جا عرفات است

و سجود یکدست ملائک ؛ دریای بیابان را در خود بلعیده است

تا شبنم دیدار بر گلبرگ تقدیر بلغزد

و سیراب شوند از آن قوم بنی هاشم ...

امروز آرام بر خویشتن بگریید و عرفه زمزمه کنید

تا بال درآرید بر بیکران گودال ها ...

 

 السلام علیک یا ذبیح العطشان

از خواب پرید رنگ بر رخسارش نمانده بود و تنش خیس ؛ از لطافت باران حق شده بود . باز رویای صادقانه اش تکرار شد .

رب لایزال از او خواست تا تمام هستی اش را در راه عشق ازلی و ابدی اش ذبح کند !

چشم هایش در نگاه دریایی هاجر غرق شده و رضایتش را ربوده !

سحرگاه شد و ابراهیم به همراه کوله بار ثمره ی زندگی اش به مسلخ رفت و ذبیح را به روی تخته

سنگی خواباند و تمام زندگی اش را بر طبق اخلاص برابر معبودش قرار داد .

تیغش را تیز کرد بالای سر اسماعیل رفت تا شاهرگ حیات خود را بزند و فنا شود فی الله ...

چند بار کشید و تیغش نبرید

او الرحم الراحمین است

گوسفندی را فرستاد تا قربانی کند به جای اسماعیل و فدیناه بذبح العظیم

واین سرآغاز عشق بازی بزرگ دیگری شد ؛ چند سال بعد حسین ذبح عظیم خاندان خلیل با تمام

هستی اش به مسلخ نینوا رفت و به همراه 18 یوسف از خاندان خلیل مذبوح عشق شد تا وعده

ابراهیم و معبودش محقق شود ...

 

السلام علیک یا ذبیح العطشان


برچسب‌ها: عرفه, عید قربان, عاشورا
[ یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 ] [ 12:15 ] [ سوزن بان ]

امروز قلمم به یاد سرداران ایرانی می چرخد و نقش عشق را بر سینه ی سپید برگه مینگارد  و

شوق پروازی را رنگ می زند که در قلب آسمانی عباس بابایی شعله ور بود و آسمانی که با

همه ی بزرگیش تاب بلندای این شوق را نداشت ...

 

جملاتم از سبزی وجود سرداری دم می زند که عطر فریادش بر فراز فتح المبین هنوز به مشام

می رسد  .....

                                                 نصر من الله و فتح قریب

آری نوای دلنشین جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان به گوش می رسد ...

هنوز صدای چکمه هایی که به زمین کوبیده می شوند و یا علی های بلندی که در میدان صبحگاهی

دوکوهه به آسمان می رود شنیده می شود و صدای سایین چکمه هایی بر سینه ی خاک و ناله های

آرام یا زهرا شنیده می شود ..

قلمم مینگارد از دل هایی که صید صیاد شیرازی ست و در مکتب عشقش درس ولایتمداری

می آموزند .

این دل ها قسم خورده ی سرداران سر به دار اسلام است که تا پای جان در ره اسلام ، در ره وطن از

جان دریغ نکنند ...

پروردگارا یاریم کن تا آنگونه که شایسته است رهرو راه شهدا باشیم ...


برچسب‌ها: هفته دفاع مقدس, شهدا
[ شنبه سی ام شهریور 1392 ] [ 22:43 ] [ سوزن بان ]

چندیست که سیاهی قلمم با سپیدی برگه ها نمی سازد ...

                          شاید هم برگه های سپید رخی برای نقش زدن نشان نمیدهند ...

صدای پای آب ... بر روی دریای احساس شنیده نمی شود

دریغ از یک موج .....

                  راکد شده ام ...

رگ خونی در افق پیداست که انگار تمام لطافت ... تمام احساس و شاید جمیع عقل را در گوشه ای از

زمان سلاخی کرده اند ...

و بیخود نیست که قلم و برگه ها با هم قهرند ...

دلهره ای عجیب دارم ... حس می کنم این شیار عمیق از روح من نشأت می گیرد ... بوی شوره زار این

قهر تا آنجایی رفته است که با آمدن 92 شهید باز هم نقشی از پیچک و افرا بر سینه سپید برگه نقش

نمی بندد ...

          و طیفی از نور قلم سیاه را رنگین کمان نمی کند ..

کجا هستم ؟؟ و به کدامین ضرب بر تُنبک زمین می کوبم که صدای صور شهیدان را نمی شنوم ؟؟!

وجودم حضوری سبزی را می طلبد که قلم عفو بر تمام سیاهی هایم بکشد و روزنه ای از نور را

مقابلم هویدا کند تا قلمم هیچوقت سیاه نباشد و سینه ی سپید روحم همیشه سپید بماند ...

ترنم سبز وجود شهیدان گوارای وجودتان .....

 

 

 

 


برچسب‌ها: شهادت امام صادق, تشییع 92 شهید
[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 12:14 ] [ سوزن بان ]

شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند .

من و دوستم علی ناهیدی از یک هفته قبل از عملیات با هم حرف نمی زدیم . شاید علتش خیلی

عجیب و غریب باشد . ما سر استقلال و پیروزی دعوامون شد! من استقلالی بودم و علی

پرسپولیسی. یک هفته قبل از عملیات ، توی سنگر طبق معمول داشتیم کرکری می خوندیم که

بحثمون جدی شد . علی زد به پروین و یک نفس گفت شیش، شیش ، شیش تایی هاش ! منظورش

یادآوری بازی ای بود که پرس پولیس شش تا گل به استقلال زده بود . من هم کم آوردم و به مربیای

پرس پولیس بد و بیراه گفتم . بعد هم قهر کردیم و سر سنگین شدیم ...

حالا دلم پیش علی مونده بود . از شب قبل و پس از شروع عملیات دیگه علی رو ندیده بودم . هی فکر

می کردم نکنه علی شهید یا اسیر شده باشه ، نکنه بدجوری مجروح شده باشه ...من جواب ننه

باباش رو چی بدم .

دیگه داشتم رسماً گریه می کردم که یهو دیدم بچه ها می خندند و هیاهو می کنند . از سنگر اومدم

بیرون اشک هامو پاک کردم ، یهو شنیدم عده ای با لهجه فارسی دار شعار می دهند که :

پرس پولیس هورا ، استقلال سوراخ !

سرمو چرخوندم به طرف صدا . باورم نمی شد . ده ها اسیر عراقی ، پابرهنه و شعارگویان به طرفمان

می آمدند . پیشاپیش اونا علی سوار شونه های یه درجه دار سبیل کلفت عراقی بود و یه پرچم سرخ

رو تکان می داد و عراقی ها هم با دستور او شعار می دادند ....

باور کنید بار اول و آخر در عمرم بود که به این شعار از ته دل خندیدم و شاد شدم ، علی رو بغل کردم و

تند تند صورتش رو بوسیدم ، هر دو غش غش خندیدیم > عراقی ها هم با ترس و لرز همچنان فریاد

می زدند : پرسپولیس هورا ، استقلال سوراخ !

 

 


برچسب‌ها: آغاز بازگشت آزادگان به میهن, خاطره
[ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ] [ 20:56 ] [ خادم الزهرا (س) ]

خیابان ولیعصر بود

                              آفتاب بود

                                               گرما بود

                                                              ماه رمضان هم بود ...

ماه رمضان بود

                          آفتاب بود

                                             گرما بود

                                                            خیابان ولیعصر هم بود

دختر خانومی چادری که رنگ و رو به صورت نداشت و روی یکی از صندلی های کنار خیابان نشسته

بود با اعتراض شاید هم امر به معروفی کوجک به سر و صدا و خنده های بلند دو دختر جوان که بطری

های آب معدنی شان را یکسر می نوشیدند از جا برخاست ...

راستی ماه رمضان بود .... آفتاب ... گرما ... خیابان ولیعصر هم بود

مستقیم رفت جلو ... رو به روی دختران جوان ... خندید و گفت : دختری حواست نیست ماه ِ.....

و دختر بی مهابا دستش را کشید و کشیده ای نثار دختر چادری کرد ... دختر چادری رنگش پریده بود

خیابان ولیعصر بود ...

                                گرما بود ...

                                                  آفتاب بود ...

                                                                      ماه رمضان هم بود ....

دخترها می خندیدند و می گفتند به تو ربطی نداره، دوره دوره ی ماست ...

کدام دوره ؟؟ این ما کیست که من و تو عضوش نیستیم ؟؟؟

راستی خیابان ولیعصر بود ....

 


برچسب‌ها: خیابان ولیعصر, ماه رمضان
[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ] [ 21:57 ] [ سوزن بان ]

گاهی تصور می کنم آن روزهای دور را ...

قرن ها و هزاره های پیشتر را ...

وقتی که جماعتی دل به تو داده ، در شهر راه می افتاده اند و فریاد می زده اند « احد ، احد » و آن ها که

زندگیشان ، نانشان ، نامشان ، نگاهشان ، فهمشان و نفهمیشان با خدایان رنگ رنگ پیوند خورده بود ،

بچه ها را از پنجره ها دور می کردند ، پرده ها را می کشیدند ، از بام ها سنگ می زدند و تیغ به دست

می گرفتند و به خیابان می دویدند تا از خدایانشان در برابر تعرض اینان حمایت کنند .

 و این  « احد ، احد »  که فریاد می زدند ؛ این « یکتا ، یکتا » گفتن ، چه خونی در رگ هایشان به جوش

می آورده . چه برقی در چشم هایشان می جهانده ...

تو هنوز یکتایی ، هنوز احدی ، همیشه یکتا و بی همتا بوده ای و هستی و خواهی بود .

اما بت های رنگ رنگ ، دیگر آن سنگ پاره ها نیستند . زیر پوست ما ، زیر پوست شهر ، زیر پوست

زندگی قایم شده اند .

کمک کن مرا تا ببینمشان . قوت ده مرا تا بشکنمشان . از آن شور در جان من هم بیفکن .

 

 

 

با تاخیر ولی تولد کریم اهل بیت مبارک ....

اقاجان کریم کاری به جز جود و کرم نداره ... کرم کن دردای روحیمون ، اسیر بودنمون تو زندان

نفسانیتمون شفا پیدا کنه ....


برچسب‌ها: رمضان, میلاد کریم اهل بیت, دل نوشته
[ پنجشنبه سوم مرداد 1392 ] [ 0:12 ] [ خادم الزهرا (س) ]

 

بار خدایا ! بر محمد و آل محمد درود فرست

و مرا در میان مردم پله ای بلند پایه مساز ،

مگر که هم تراز آن ، در نگاه خویشم فرود آوری و فروتنی آموزی !

و شکوهی چشم گیر در زندگی ام پدیدار مکن ،

مگر که هم سنگ اش ، نزد خویشتنِ خویشم خاکسار سازی !

 

 


برچسب‌ها: نیایش, مکارم الاخلاق
[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 23:16 ] [ خادم الزهرا (س) ]

پروردگارم

      هر چند می دانم

                    اوضاع حالمان را بهتر از خودمان می دانی

                                                    ولی دل ما هم گرم است به درد دل با تو

اوضاع امسالمان از هر سال وخیم تر است

روزها یکی پس از دیگری همچون نسیم می گذرد  و عطر ماه مبارکت را به مشام مسلمانان

می رسانند .....

آسمان مصر خسته است و هنوز حق و باطل در جدالند

هنوز صدای زجه و بعضی روزها صدای نعره ای بلند از کوچه های بحرین شنیده می شود

هنوز گلهای فلسطینی بر دامان خاک شرحه شرحه می شوند

و ما به سوگ انسانیت از دست رفته بعضی بشردوستان احیا می گیریم

خدایا بنگر

                 بنگر

                          دست و پا می زنیم در جهل ، آتش ، خون ...

بگذر

           بگذر از ادامه غیبت ... !


برچسب‌ها: ماه رمضان, میهمانی خدا
[ سه شنبه هجدهم تیر 1392 ] [ 23:28 ] [ سوزن بان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام
اينجا يعني ..
تنفسي عميق در فضايي كه براي ساخته شدنش خيلي ها از نفس افتادند..!
كجا؟!!!
خاكريز خوديها ديگه ...
همونجايي كه پر از عطر نفسهاي بچه هاي جنگ بود
همونجايي كه آرمانش تقوا بود و شعارش انسانيت..
بچه هاي خاكريز خودي، در ملك از نفس رفتند تا در ملكوت جان بگيرند.
سلام انسانهاي خاكريز خودي!
ما هم با سري زير و طلبي در دل يه گوشه اين خاكريز نشستيم و مي گيم و مي شنويم به اميد شهودي در درون و شهادتي در بيرون!درود به عزم هاي استوار، هدف هاي روشن و بسيجيان خوش اخلاق!
يا علي.
امکانات وب